تبليغاتX
سلمان گنجی
وقتی باران می بارد قورباغه ها هم عاشق می شوند! (محمد علی رضا زاده)
دلت پر از اندوه کهنه باد
 که من کهنه پوش اندوهم
تاب غم دیگر ندارم
ای غم بمان بمان

که زندگی شر شده برای رنج من

و تو حق داشتی مرد را غم بخوانی
که نمی دانستم تو وغم هم پیاله ی سالیان درازید
                ***
آتشفشانی خاموشم
در مه آلود و خفقان بغضی
که صخره نوردش تو باشی
بی کلنگ و طناب
فقط تو را به خدا پیش پایت را نگاه کن
بی کلنگ طناب
که پشت صخره هایم را
کهنه پوشی از غم پراکنده
پایت لیز نخورد
که من کهنه پوش اندوهم
تاب غم دیگر ندارم

ای غم بمان بمان....................................................(خودمان!!)


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:43  توسط سلمان گنجی  | 

یه کم شعر

سبزه از سرازیر تپه

                   سر می خورد

تا.............................. همیشه

حواس پرت  گرگ و میش

  نبودنت بماند

می غلتد

تا صبح

تا  لمس سلام آفتاب.........................

                                                    (خودم؟؟!)

سلام به روی ماهت
من فکر میکنم زندگی من ترکیبی از قطعات 2 سالی است یا حد اقل 2 سال و نیم
و این به نظرم خیلی جالب امد در این تکرار شدن ناگزیر زمانه ما
تکرار سلام کردن به راننده آژانس
تکرار سلام خاضعانه تر به مسئول بخش به خاطر تاخیر
تکرار گرفتن پاس ساعتی
تکرار غیبت کردن پشت سر مترون و مدیر و حتی مسئول خدمات
و باز تکرار تکرار کردن
چه میدانم
همین قدر که می بینم این 2 سال و نیم تمام شده و تازه اندکی هم از آن میگذرد احساس میکنم دیگر متعلق به آنجا نیستم
حتی اگر همه چیز سر جایش باشد و خوب پیش برود

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:57  توسط سلمان گنجی  | 

یه کار از دوست بزرگوار شاعرم لیلا رضایی که این شعر زیبا رو تازگی آپ کرده

گم شده ام در فاصله ی آشپزخانه ../تا این سطر.../ در شتاب قدمهایی ../ که خواب موهایم را می پراند ../ در خشم خاکستری سیگار../ ته لیوان ../ و دوستت دارمی که هیچگاه ..../ از تخت پایین نیامد ../ باید از شیهه ی پنجره ..../ رَم دیوار ../ به دفترم پناه ببرم ../ تا حال ِ در بهم بخورد ../ از نگاهی که خیره نشد ../ شرط می بندم ../ تاریخ ../ پای این شعر نمی رسد..../ هر چقدر هم که زمان../ زمین را بچرخاند" از مدار دستهات در برود"../ باز می ماند این صفحه ../ تا روز پیداشدنت

"این کار اینقدر زیبا بود که فرصت اجازه را هم از من گرفت"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 15:22  توسط سلمان گنجی  | 

یکم: شعر

پیچ و تاب حادثه
 از شانه هایت آویزان است
تا به زیر ریسمان جهانی که بر دوش میکشی
نمد باشد
آهای ای همه
جای طنابی بر کتفی افتاده..



دوم :سادیسم اداری...

نمی دانم شاید این واژه در کتب روانشناسی وجود دارد یانه . من جایی ندیدم یا بهتر بگویم از روانشناسی همان چند واحدی را  که پاس کردم نمیدانم. اداره ای که ما در آن کار میکنیم اندکی با ادارات دیگر فرق دارد. آنجا جایست به  اسم بیمارستان که مثلن با بانک تفاوت دارد. حالا از لحاظ هایش را احتمالا میدانید. از طرفی در کشور ما سیستم به شکلی است که جناح تعریف حرفه ای خود را ندارد. میشود چیزی به اسم باند برای آن قائل شدکه باز در کشور ما بومی شده ی آن آز نوع خاص ایرانی وجود دارد. اگر بخواهی در باندی قرار نگیری  احتمالا کوچکترین پیشرفتی نخواهی کرد و اگر هم بخواهی  در این بازی نقشی داشته باشی باید تمام انرژی خود را صرف پدر سوخته بازی کنی  و به قول محترمانه خود را نشان دهی تا بتوانی در دوره های پلکانی تغیر قدرت در مملکت ما به جایگاه بهتر و بی خاصیت تری برسی. حال این وسط اگر شخصی مثل بند که اصولا راه را اشتباه آمده و راه برگشت هم ندارد میماند که چه کند . پیشرفت هایی به او چشمک میزند که عین در جا زدن و حقارت و حماقت است. ....تو اشتباه آمدی . با خود کلنجار میروی: حد اقل بمان برای امرار معاش  و بعد سیر مطالعتی خود را غیر اکادمیک دنبال کن( چه بهتر) و این حس خوبی به تو میدهد. سعی میکنی از وضع موجود راضی باشی و میبینی که هر کجای دیگر بهتر از اینجا نیست. این خوشحالت میکند..... از طرفی به قول یکی از آنجایی که رفاقت فلسفه نمیخواهد آنهایی که با هم جمع شدند در بعضی شرایط بسیار در تقابل فکری هستند . یعنی در سیستم باندی بر عکس آنچه احساس میشود میتوان مدیرانی درست در مقابل هم پیدا کرد که حاضرند سر به تن همدیگرشان نباشد( این از خصیصه های خاص سیستم باندیست) چه اینکه دوست داشتن همسایه ی دیوار به دیوار نفرت است . دوست داشتن دل میخواهد نه دلیل. ما هم که قرنهاست دلیل را بوسده ایم حسب مشیت!!!. مقاومت کردن برای ارتقا نگرفتن شبیه داستان آن کودکیست که الف را نمی گفت و کتک میخورد. گفتند چرا الف نمی گویی گفت اگر بگویم میگویند بگو ب و تا آخر...؟؟!!. نقل روزگار ماست. ما آگر نخواهیم در این سیستم پیشرفت کنیم که را باید ببینیم. اینجاست که با خود میگویم ای کاش من هم یک مازوخیسم اداری داشتم تا با این سادیسم جور درمی آمد. درست مثل فیلم منشی گری که رییس اداره سادیسم داشت و منشی او مازوخیسم!!....و چه حالی میکردند!!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 3:18  توسط سلمان گنجی  | 

مدتها ست
شیطنتی انسان گونه از نوع دوستت دارم
در من دمیده میشود
اما
بیم الاهگان کوه المپ را داشتم
که سنگم نسازند
آه هرمس
چه خویشاوندی زیباییست
بین تپشهای قلبم
با الاهه ی سنگ دلی دلبران
و هرم نبض تنت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:54  توسط سلمان گنجی  | 

باران اندکی آنور تر چنان می بارد.../ که من اینجا با شیشه ای دو لایه .../ فکرهایم مرطوب دو راهی ایست.../ و چه عهدیست .../ با من و گیرو دار شب.../ که سرانجام اینهمه بیداری.../ شاید خودم باشم../ ای کاش پایان این جنگ را .../ جار چیان.../ با طلوع سپیده دمی../ بر ماذنه ها.../ در تاریخ و جغرافیایی دور دست و ناخوانا.../ نوید فرزندانم دهند......که پدر../ پیروز شد..سرانجام
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 0:12  توسط سلمان گنجی  | 

به خاطر  دادای خودم امید همیشه دوست داشتنی با اندکی سانسور! (تصویری)

                                               ***   

                                         خائنین بالفطره

                                               ***

به راستی اینان کیستند... در کجا می زیند... گسرتره ی غذایی آنان چیست...آیا  کسی میداند...اشباحی که فقط گاهگداری از مخفی گاهشان بیرون می آیند تا خونی بریزند و بعد دوباره .... در واقع همه جا هستند و هیچ جا نیستند. تقریبا در هر جایی که دلشان بخواهد ظاهر میشوند وهر کاری میکنند. جزایر کارائیب! مثلث برمودا! جنگلهای آمازون! دره های عمیق رشته کوههای اورست! اصلا کهکشان بقلی!!. مکان برایشان معنا ندارد. فقط کافیست کاری در جایی داشته باشند سپس آنجا حاضرمی شوند. گروهی مخوف و دهشتناک. بسیاری در پی یافتن ردی از آنها جان باختند. وحشت تمام وجود مرا در این آپ گرفته است. از قتلهای زنجیره ای و بمب گذاری در قطار مادرید و تهیه ی طناب برای اعدام صدام و مشاوره دادن در جنگ ۳۳ روزه گرفته تا خوردن دسته جمعی صبحانه آنهم سوسیس بندری وبرگذاری پارتی های شبانه (به مناسبت برتر شدن بلاگستان کفر زندگی در عرصه ی شبکه جهانی که مدیر آن درست نفر وسط هستش و پیراهن سفیدش از زیر یقه هفتش معلومه!!) و دعوت نکردن بعضی ها و خوردن کیکی مزین به فلسهای تمساح های جزایر اوکاونگو!!!!... تا شرکت در مراسم آئینی  مذهبی... براستی هر کاری از این گروه بر می آید.  و چه قتلها و جنایاتی که ثمر ه ای جز نا امنی وتشتت برای جامعه ی بشری نداشت

من در این آپ تمام خودم را نثار آزادی بشریت میکنم و در این دادگاه الهی خیالی آنها را محکوم مینمایم و از همه ی شما دوستان حلالیت میطلبم و وصیت میکنم دیگر در وب این انسان های مخوف کامنت نگذارید چه اینکه آنها آزادی بشری را چون تخمه ای بو داده شکستند و زیر دندانهای خون آلودشان مزمزه کردند!!!!!!... 

۱- متهم ردیف اول و سر کرده ی گروه: حمید قمه کش.مدیر وبلاگ ضاله ی خلوت دل. سوابق.. ۱۷ فقره قمه کشی و شرارت. طراح و برنامه ریز دزدی های آخیر دریایی.شر خری و نقد کردن چک با قمه  وکم کردن اضافه کاری کارمندان زیر دست!! ندادن مرخصی ساعتی!!و دهها مورد ناهنجاری دیگر...

۲-  متهم ردیف دوم پزشک کاروان!!چی...پزشک گروهک:کامی شمع دزد.مدیر وبلاگ رذیله ی کامی کاوا.سوابق :نشر اکاذیب و توهین به مقدسات. دختر بازی در مشهد. شرطبندی سر پلی استیشن فوتبال و باختن پی در پی.هم دستی در ترور رفیق حریری.و....

۳- متهم ردیف سوم : علی معروف به گوجه مدیر وبلاگ منحطه ی کفرو زندگی کازابلانکا.  مسئول تبلیغات رسانه ای گروه. سوابق خدماتی!!! . همکاری با کردان در تهیه ی مدرک جعلی و اکثر مسئولین بی مدرک. ویراستاری ورژن ۲ ی کتاب آیه های شیطانی. نشر اکاذیب در روزنامه های زنجیره ای . کسی که جشن مزبور به پاس خدمات دلسوزانه برای گروهک برگزار گردید خدماتی که نسل بشر را به شدت تهدید کرد

۴- متهم ردیف چهارم: سید معروف به شعبان استخونی. مدیر وبلاگ منحرفه ی اورژانس ۱۱۵ .مسئول واحد سمعی و بصری گروه. نوازنده و عکاس.سوابق:روابط نا مشروع با دایی قاسم. خریدن ماکسیما از طریق ندادن پول بچه های اورژانس. وضعیت مالی مبهم. گرفتن وام میلیاردی و احداث کارگاه بلوک زنی به مساحت ۱۰،۰۰۰ متر

۵- و بالآخره نفر آخر  امید: معروف به امید شهر خر. مدیر وبلاگ منحوسه ی دادا. مسئول حفاظت فیزیکی گروه. سوابق :عضو انجمن بدنسازان بدون مرز .  ۳۶  فقره دعوای منجر به ضرب و جرح.۵ فقره دعوای منجر به مرگ.  کتک کاری با همراهان مریض در هر صورت. استفاده ی اعتیاد گونه از اینترنت واجازه ندادن به دیگری حتی برای لحظاتی .و خلاصه شرور ترین فرد گروه (آیکون خطرناک)

در خاتمه وجدان بیدار همه ی آزاد اندیشان جهان را به قضاوت دعوت میکنم و سجده ی شکر میگذارم که دعوت نامه ی رسمی این گروه مخوف را در جشن مزبور نپذیرفتم . که این گروه نیات شومی از این دعوت داشتند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 1:33  توسط سلمان گنجی  | 

پاییزو پیاده رو هم پیاله اند../ گول خوردم .. /قدم زدن را ../ در باریکه ای که به اتومبیلی ختم می شد ../ ونرده هایی که مدادم ../درینگ درینگ../ با همه ی آهن های آن ../ معانقه کرد../ و برگهایی که آب جوی را گرم می کردند../ خدا را چه دیدی ../ بلکه آمیبی در این گرما ../ پی معشوقی درخود! بگردد ../ تا دوتا شود ../ خش خش که تمام شد ../ شکته بود ../ مدادی که کادویش کرده بودم ../ ولبخندی ../ که زمان معنای آن را شاید بفهمد ../ دستانم بود که عرق میکرد ../ و من....................

                              عکس از بی بی باران

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:55  توسط سلمان گنجی  |